June 27, 2009

گل سوری


کبوتر های سبز جنگلی
در دوردست از من
سرود سبز می خوانند

من آهنگ سفر دارم
من و غربت
من و دوری
خداحافظ گل سوری
خداحافظ گل سوری
...

http://www.youtube.com/watch?v=Q8XVENx3qso

June 24, 2009

سگ و سنگ


 این چه حرامزاده مردمانند. سگ را گشاده اند و سنگ را بسته...

گلستان سعدی

June 19, 2009

نفیر ترس


تهدید نشانه ی ترس است. کسی دست به تهدید و ارعاب می زند که از عمل گرایی می ترسد و می خواهد بحران را با گنده گویی و قلدرنمایی رفع و رجوع کند. این دم دستی ترین هزینه ایست که حاکم ترسو می پردازد، به امید آن که طرف معترض از صدای زورمندی که نه از او، بلکه از بلندگو برمی آید مرعوب شود و جا بزند. این مرا به یاد موجوداتی می اندازد که در مواجه با حریفان بزرگ تر و قوی تر، خود را بزرگتر و قلدرتر می نمایند؛ پرها را باز می کنند و باد در بناگوش می اندازند و با نفیر و فش فش نمایش قدرت می دهند. قدرت، سیاه کاری مرکب ماهی ها نیست، حرکت آرام و در سکوت نهنگ هاست.
  

June 17, 2009

تیم ملی هم سبز شد

واقعا چه اهمیتی دارد که تیم ملی امروز مساوی کرد؟ بازیکنان شجاع و باشرف مان با مچ بندهای سبزی که به دست داشتند در هر صورت برنده بودند. مگر می شود، مگر سابقه دارد که کسانی در کنار مردم قرار بگیرند و پشت به آنها داشته باشند و بازنده باشند؟ تصمیم برای بردن را می شد در چهره ی تک به تک ملی پوشان دید. آنها تمام تلاش شان را کردند تا به مردم امید بدهند و با زبان فوتبال بگویند که فصلی تازه برای ایران آغاز شده، اما تعویض اشتباه قطبی و جبر همین فوتبال نگذاشت شگفتی در کارزار کره جنوبی کامل شود. اگر تیم ملی ایران در همین گام از راه یابی به جام جهانی بازبماند، گناهش پیش از هرچیز به گردن همین مدیریت احمدی نژادی است و بس. افتضاح مدیریتی و ورزشی در طول یک سال و نیم گذشته آینه ی تمام نمایی از ناکامی دولت نهم و سیاست روزمرگی آن بود. در اوج عصبیت باز به یاد پیام سبز تیم ملی می افتم و آرام می گیرم.
راستی دیروز تظاهراتی در برلین در حمایت مردم معترض در ایران برگزار شد. جمعیتی در حدود هزار و پانصد نفر در بلوار کو-دام به کودتای انتخاباتی ائتلاف احمدی نژاد اعتراض کردند. به جرئت می توانم بگویم در چند سالی که اینجا هستم هرگز اتفاق نیفتاده بود که چنین جمعیتی، مستقل از هر سازمان و گروهی در حمایت از مطالبات دموکراتیک در ایران به خیابان بیایند. مرد و زن، دختر و پسر با هم سرود ای ایران و یار دبستانی خواندند و علیه تقلب در انتخابات شعار دادند. فضای خوبی بود. به جامعه ی ایرانیان برلین امیدوار شدم. چند تا عکس هم گرفتم که سعی می کنم زیر همین مطلب بگذارم.

June 15, 2009

بیست و پنجم خرداد ثبت شد


سخن از وقاحتی که در این انتخابات عیان شد دیگر تازه نیست. بوی عفن آن دارد دنیا را می گیرد. تا به حال تصور می شد که نوعی خرد جمعی به هرصورت در ایران وجود دارد و نمی گذارد مطالبات مردم سر ریز شود. این انتخابات جایی بود که همگان فکر می کردند اجماع معقولیت نظام به ریاست جمهوری موسوی راضی شده، اما معلوم شد به جای خرد جمعی، مصلحت قبیله ای و باندی رئیس جمهورش را از پیش انتخاب کرده است و هیچ شرم و ابایی هم ندارد. پروژه ی نیمه شب بیست و دوم خرداد در حقیقت کودتایی بود علیه جمهوریت نیمه جان نظام، تا از این پس تنها حکومت اسلامی و رهبرش بر مردم فرمان برانند. خواستند هاشمی رفسنجانی را هم از صحنه حذف کنند تا دیگر موازنه ی قدرت یکسویه شود. حساب بحران دو سه روزه اش را هم با توجه به انتخابات پیشین و حادثه ی کوی دانشگاه کرده بودند. اما حساب یک چیز را نکرده بودند؛ مردم دیگر احمدی نژاد را تحمل نمیکنند و برخلاف تیر ماه 78 اینبار دیگر دارند مدیریت می شوند. حریف سازمان دیده و کارکشته است و از مطالبات روشن و قانونی اش عقب نشینی نمی کند. نه خواستار براندازی است و نه شعار پرت می دهد. این راهپیمایی میلیونی امروز تهران را دیگر نمی شود ندید. خس و خاشاکش چشم دزدان رأی مردم را کور می کند. این شرایط را دیگر نمی توان به عقب برگرداند. بخش مهم و شاید سرنوشت ساز تاریخ معاصر ایران دارد در این روزها ثبت می شود و من تنها از دور شاهد آن هستم. نسل جوان ایران امروز بلوغ سیاسی اش را به دنیا نشان داد. چنین راه پیمایی در این ابعاد و با اینحال چنین مسالمت آمیز نه تنها در ایران بلکه در دنیا کم نظیر بود، اما بدخواهان اجیرشده در پایان آن را به خشونت و خون آلودند. ای کاش امروز در تهران بودم. نه شیشه می شکستم و نه سنگ پرت می کردم. فقط من هم در کنار هموطنانم به نشانه ی اعتراض راه می رفتم و از حضور در کنار آنها لذت می بردم.


May 27, 2009

آخرین اتفاق ما بودیم


 


مشکل بتوان گفت چه چیزی توجه «آتوسا» را به آن رستوران معمولی ترکی جلب کرد. او خودش هم نمی‌دانست. دلیلی نداشت به‌اش فکر کند. داشتند از کنار رستوران رد می‌شدند و آن را مثل همه‌ی مغازه‌های دیگر تماشا کردند. آتوسا قدم‌هاش را کند کرد و به شوهرش گفت:«بیا همین‌جا بشینیم.»

«اینجا؟»

آتوسا کیف دستی‌اش را از روی شانه رها کرد و گفت:«آره، همین‌جا خوبه.»

آنها یک میز چهارنفره انتخاب کردند و روبروی هم نشستند. بی‌درنگ سر و کله‌‌ی گارسن با دو فهرست غذا در زیر بغل پیدا شد. روز به‌خیر گفت و با احترامی اغراق‌آمیز فهرست‌های چرمینه را به آتوسا و شوهرش تقدیم کرد و بالای سر آنها ایستاد. تنها هنگامی‌که شوهر آتوسا گارسن را رد کرد و پرسید:«آن همه کبابی نزدیک قلعه چی نداشتند که این داره؟» و با دلخوری در چشم‌های آتوسا نگاه کرد، او به صرافت افتاد که همین سئوال را در ذهن تکرار کند. البته شوهرش را چندان منتظر پاسخ نگذاشت و گفت:«خیلی شلوغ بود. حوصله‌ی شلوغی ندارم دیگه. هرجا می‌رفتیم آدم موج می‌زد.»

«مگر سرکار نفرمودید که دلم کباب ترکی اصل می‌خواد، از همونا که مردم عادی می‌خورند.»

«خب اینجا هم کباب‌ترکی داره.» خوشبختانه گارسن دوباره با یک بطری آب برگشت. لیوان‌های روی میز را یکی یکی روی پایه برگرداند و تا نیمه پر کرد. بعد به قرار معمول بالای سر آنها ایستاد و گویی که آشنایی‌شان سابقه دارد با شوهر آتوسا سر صحبت را باز کرد. آتوسا ترکی نمی‌فهمید، از این‌رو تلاش‌های همراه با لبخند و شوخی‌های ظاهراً همدلانه و بی‌ضرر گارسن را بی‌جواب گذاشت و وارد گپ دوستانه‌ی آن‌دو نشد.

فهرست سوپ‌ها و سالادها و کباب‌ها پیش چشمانش بود، بی‌آنکه آن‌ها را واقعاً ببیند. شوهرش راست می‌گفت. رستوران‌‌ها و کبابی‌های زیادی را در مسیر گردش چندساعته‌شان دیده بودند و او، خود او بود که هرکدام را به بهانه‌ای رد کرده بود. از آغاز هم برنامه به میل او پیش رفته بود و به میل او تغییر کرده بود. اول به پبشنهاد او بنا داشتند از هتل تا مرکز شهر را پیاده بروند، اما آفتاب تابستانی آنتالیا داغ‌تر و تهاجمی‌تر از آن بود که فکر می‌کردند. بدبختانه در طول بلوار ساحلی تازه‌سازی راه می‌رفتند که درخت و سایه‌سار درست و حسابی نداشت. پیاده‌رو بین ساحل فرونشسته و محوطه‌ی چمن‌کاری شده‌ی عریض و طویلی پیچاپبچ می‌رفت و هر چندین قدم یک نخل تنه‌بلند را معلوم نیست از کجا آورده بودند و کاشته بودند. آتوسا نخل‌ها را نشان شوهرش داد و گفت:«انگار اینها را قالب زده‌اند. همه اندازه ی هم؛ اصلاً طبیعی نیست!»
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که هرم شرجی گرما بی‌حال‌شان کرد و مجبور شدند دست‌های خیس از عرق یکدیگر را رها کنند. آتوسا پیشنهاد کرد تاکسی بگیرند. شوهرش برای یک تاکسی خالی دست بلند کرد و داد زد:«شهیر مرکزی!»
...

 ادامه دارد

April 21, 2009

تماماً مخصوص


رمان «تماماً مخصوص» چند شبانه روز است که باز غربتی ام کرده. باز یادم آورده که چی کشیده ایم در این هوای بیگانه ی موذی که هیچگاه نمی پذیردمان و نمی گذارد بپذیریمش. حال و هوای آدمی که از خانه اش کنده شده، از عشقش کنده شده و ناتمام مانده و جستجوی سرگشته ی او برایم هم آشنا و هم تلخ است. تلخم کرده. هوای سنگینی دارد دارد این رمان. با خواندن بعضی کنار گوشه هاش، پنجره را هم که باز کنی نفست باز نمی شود. عشق مثل رمان های دیگر آقای معروفی دورونمایه غالب رمان است و نفس زنان دنبالت می آید تا روی سینه ات سنگینی کند، در گوشت زمزمه کند که تمام چیزهای دیگر را می توانی رها کنی غیر از من. راهش راستی چیست آقای معروفی؟
هنوز دارم می خوانمش و دوست ندارم تمام شود. امیدوارم این رمان به زودی کوک های آخر را بخورد و به سلامت به دست همه برسد. به سلامتی مینای عباس و مینای من، آقای معروفی...

March 18, 2009

چند کلمه برای دوستان

اول از همه یاد رها می افتم که گفته بود رمان های کوندرا آدم را تلخ می کند. دو ماه است که تمام کارهای ترجمه شده اش را از یک کنار خوانده ام و فکر می کنم تلخ تر از پیش شده ام. این البته از ضعف این رمان ها نیست. ادبیات از این دست قرار نیست با دستگاه جهانی تحمیق همراه شود و پیام اخلاقی و مثبت گرایی و عشق و محبت و صفا و صمیمیت را مثل تخمه توی کاغذ بپیچد و بدهد به دستمان. رمان های کوندرا هشداردهنده اند-این بهترین توصیفی ست که بداهه به ذهنم می آید- و از این رو نگرانمان می کنند؛ هشدار به سئوال برانگیز بودن و حتا پوچی بسیاری از قراردادهای اخلاقی و اجتماعی که گاهی در ذهنمان مقدس می آید. هشدار نسبت به بازبینی چیزهایی که بنا به آموخته های هزاران ساله به صورت داده های مثبت و منفی در ذهنمان طبقه بندی شده. نمونه ی بارزش را می توانم شخصیت مادر در «زندگی جای دیگری ست» مثال بزنم. آیا محبت مادری غریزی و مالکانه مثبت و مقدس است؟ آیا «مامان» این داستان نقش عمده در به وجود آمدن شخصیت شاعر نوجوان منفعل و هل دادن او به سمت مرگ مضحکش ندارد؟ و با این حال آیا مگر او یک مامان کاملا پذیرفتنی و دلسوز نیست؟
حالا که به این جا رسیدیم آیا اصلا شعر مبتنی بر استعداد و برخاسته از ذهنیت رمانتیک و متزلزل شاعر مثبت و شایسته تحسین است؟ «یارومیل» شاعر است و کوندرا قصد شوخی ندارد و اتفاقا با صراحتی بی رحمانه پیوند این نوع شعر را با دیکتاتوری ایدئولوژی برابر چشم ما قرار می دهد. این نگاه ژرف و بی تعارف و سانسور کوندرا آدم را نگران می کند و حتا می ترساند. آدم را متوجه مرز باریک و خطرناک بین مفاهیم می کند که همه ما با آن مواجه ایم و نمی خواهیم ببینیمش...نمی خواهم این بحث را باز کنم چون ممکن است این سئوال طبیعی را پیش بیاورد که اصلا چرا باید شک کنیم و چرا این دو روز زندگی را از این که هست سخت تر و پیچیده تر کنیم. چه پاسخی می شود به این سئوال داد؟
در اشاره به نظر خوب
مهدی اضافه کنم که خیلی کشف های دیگر در این رمان ها هست که من را به شخصه شگفت زده کرد و در درجه ی اول فهمیدم که رمان چه کارها که می تواند بکند و به خصوص از شیوه ی داستان گویی کوندرا هم متعجبم و هم غرق در احترام. او جا به جا و بی رو در بایستی از جایگاه نویسنده وارد داستان می شود و حتا به خواننده یادآوری می کند که شخصیت های رمانش چگونه و از کجا الهام گرفته اند. در عین حال یک نویسنده تمام عیار کلاسیک هم هست، یعنی رمانش را بر بستر تاریخی(عموما به قدرت رسیدن کمونیست ها در چکوسلواکی و بهار پراگ و اشغال آن توسط شوروی) می نویسد و آنقدر به کشش رمانش اطمینان دارد که داستان را پیوسته رها می کند و وارد اکناف و اطراف تاریخ و زمان می شود و عجبا که اینها به پیوستگی رمان لطمه نمی زند. این مبتنی بر منطق ساختاری خاص اوست که در نوشته ی پیشین هم به آن اشاره کردم. سئوال های اساسی رمان کوندرا حکم صورت یک قضیه ریاضی را دارد و بحث ها و نتیجه گیری های او در بطن داستان روند اثبات این قضیه است. و البته که ما در نهایت با یک رمان و اثر هنری مواجه ایم، اما این شیوه ی کوندرا اثری منطقی و منسجم به جا می گذارد... و اما آن تلخی، آن تلخی دانستن و با این حال ندانستن و تردید و ناکامی با خواندن این رمان ها و به خصوص پایان پذیرفتن شان به جا می ماند. پایان یافتن یک رمان با شخصیت هاش چیزی از مرگ را با خود دارد که آدم را تلخ و نگران می کند. انگار آدم با چشم خودش خاک سپاری عزیزی را می بیند و نمی تواند کاری ش بکند.
یک چیز دیگر هم هست که نمی دانم چطور بگویمش. یک روز داشتم به کلاغ ها غذا می دادم و از احتیاط و هوشمندی و در عین حال نزدیکی آنها و سلانه سلانه راه رفتنشان در کنارم لذت می بردم. بعد یاد ترزا افتادم که روی گاوها اسم گذاشته بود و سگ بیمارش را نوازش می کرد و نیچه ی نیمه مجنون که سر اسب درشکه چی را در آغوش گرفته بود و می گریست... و یاد آن مرز خطرناکی افتادم که کوندرا در همین جا به آن اشاره می کند؛ مرز فاصله گرفتن از اجتماع انسانی، فاصله گرفتن از انسان ها.
بعد یاد دوستانی افتادم که اشاره کرده بودند به فیلم «بار هستی» . من این فیلم را همین چند هفته پیش دیدم. نمی دانم این دوستان می دانند که کوندرا بعد از دیدن این فیلم دیگر اجازه فیلم سازی از آثارش را به کسی نداد؟ من این را قبلا خوانده بودم ولی با دیدن این فیلم شرمنده شدم، انگار که من هم در ساختنش نقشی داشتم. کارگردان رمان را در حد یک فیلم اروتیک تنزل داده است. به نظرم این کار نمونه ی تاسف برانگیزی ست از تبدیل یک اثر هنری به یک کالای مبتذل هالیوودی. تنها نکته ی مثبت فیلم حضور «ژولیت بینوش» در نقش ترزا بود که تازه این هم باید چند سال پیش از آن به ذهن کارگردان محترم می رسید. بازی تصنعی و نگاه های آنچنانی «دنیل دی لوئیس» در نقش پزشک زن باز و اغواگر حتا همین حالا هم جلو رویم است و اذیتم می کند. گویا کارگردان دایم سر صحنه به او گوشزد می کرده که نگاه هاش را به اصطلاح گرگ آساتر کند، چون با همین نگاه های جادویی بوده که زن ها دسته دسته بی مقدمه و به قول گیلکی ها مثل مرغ خُس خُس پیش «توماژ»  به زمین می خسبیدند. خلاصه به دوستانی که این فیلم را دیده اند اما کناب را نخوانده اند پیشنهاد می کنم این فیلم را فراموش کنند و رمان را بخوانند، و به آنها که این فیلم را ندیده اند تبریک می گویم.
در مورد ترجمه رمان «سبکی تحمل ناپذیر هستی» هم باید به
رضیه و نسترن بگویم که بنده به هیچ وجه در خودم جرئت و توانایی ارتکاب به چنین عملی نمی بینم. سواد آلمانی من در این حدود نیست. من گفتم که دوست عزیزی دارد این رمان را ترجمه می کند و من هم او را همراهی می کنم. گویا این همراهی موجب سوء تفاهم شده است. منظورم این بود که این دوست فرزانه ام از روی لطفی که نسبت به من دارد قسمت هایی از ترجمه را برای من هم می خواند و گاهی نظر مرا هم می پرسد. من هم نظری می دهم که یا می پذیرد و یا نمی پذیرد. باید بگویم ترجمه ی تازه با وجود احترام به کار مترجم قبلی به نظر من از هر لحاظ بهتر است. هم رعایت امانت شده  و هم متن فارسی روان تر و خواندنی تر است.
دست آخر اینکه باز هم راهی ترکیه هستم. یک چند روزی دور می شوم از این ابر هر روزه و سرمای چسبناک و مرطوب برلین. هوای پاک بهاری و بوی نم دریایم آرزوست. جای همه تان خالی. نوروزتان پیروز و شادی آور
.

January 21, 2009

سبکی تحمل ناپذیر هستی

رمانی که ایکاش هیچگاه تمام نمی شد. فرازهایی در آن هست که آدم را پر از دوست داشتن می کند؛ پر از نومیدانه دوست داشتن، مثل ترزا که توما را نومیدانه دوست دارد. با فرارسیدن آخرین شب با هم بودن این دو، پرسش اساسی رمان همچنان قوی تر و آزاردهنده تر از پیش برجا می ماند. سنگینی و رنج بی پایان مسئولیت، یا سبکی و بی وزنی آزادی و بی قیدی؟
این رمان را آقای همایون پور «بار هستی» ترجمه کرده است. هم اشکال دارد و هم پذیرفتنی است. در این میان چیزی که سخت پذیرفتنی است، ترجمه ی گزینشی و پرش های ایشان از گفتارها و کشف های میلان کوندرا ست. این روزها دوست عزیزی دارد این رمان را ترجمه می کند و من هم او را همراهی می کنم. کوندرا روشی منطقی و ریاضی برای نتیجه گیری دارد و با پیشروی گام به گام بر اساس داشته ها جلو می رود. کاری که گاه مترجم کرده این است که بعضی از این داشته ها را به دلیل دردسر ساز بودن حذف کرده و با میان بر زدن نتیجه گیری ناقص شده ی نویسنده ی بی خبر از ماجرا را حاضر و آماده به خورد خواننده می دهد. بدتر از همه اینکه در همان اوایل رمان کوندرا با نشان دادن نگرانی توما از گیر افتادن، تحلیلی از رابطه ی اروتیک توما با زنان ارایه می کند، که ترزا در این میان معادلات را برهم می زند. در نهایت پس از شبی که در آن توما پس از سال ها طفره رفتن حاضر می شود در کنار زنی بخوابد، کوندرا اینطور نتیجه گیری می کند که هدف در عشق آن نیست که با زنی بخوابیم، چرا که توما برای این کار زنان بسیاری در دسترس داشت، اما اگر توانستیم در کنار زنی بخوابیم نشانه ای برای عاشق شدن است. مترجم به دلایلی نپذیرفتنی از کنار کل این بحث گذشته و قبل و بعد آن را به هم دوخته است...    

December 24, 2008

سیلویا


چند شب است که با تصویرهای بریده بریده و درهم از سیلویا به خواب می روم. آشنایی من و سیلویا برمی گردد به یک نیمه شب سرد و زمستانی. او را در حالی که نیمه مست بود و به ماشین من پناه آورده بود سوار کردم. بوی آبجو مانده می داد و موهای طلایی ش از خیسی باران برق می زد. نیمی از آن راه ده دقیقه ای تا خانه اش را گریه کرد. هنگام پیاده شدنش از ماشین متوجه شدم که تا اندازه ای غیر طبیعی و با زانوان نزدیک به هم راه می رود. آن را به حساب مستی اش گذاشتم و کمکش کردم تا از پله های جلو آپارتمان بالا برود. پرسیدم خانه اش در طبقه ی چندم آن آپارتمان است. گفت طبقه ی اول است و می تواند خودش برود. آنوقت برگشتم و به سمت ماشین راه افتادم. او کلید را مذبوحانه به سوراخ قفل خانه می سایید و نیمه گریان همچنان با من حرف می زد. بعد برگشت و بی بر و برگرد مرا خطاب قرار داد و خواست که با او به درون خانه بروم. از عواقبش ترسیدم و رد کردم. شماره تلفنم را خواست. رد نکردم، اما شماره ای اشتباه روی کاغذی نوشتم و به دستش دادم. با من دست داد و با زبانی لکنت دار اسمش را گفت. گفت فردا به من زنگ می زند و با چشمانی خیس و قدردان بدرقه ام کرد. روز بعد آنقدر مشغول بودم که به سیلویا فکر نکنم. اما قبل از خواب اندام نازک و بلند او در آن کاپشن نایلونی ارزان و خیس به خاطرم آمد. او را می دیدم که امیدوارانه آن شماره تلفن کذایی را با انگشت های نازک و کم خونش  می گیرد و به جایی، کسی وصل نمی شود. لابد بعدش فحشم می دهد و گریه می کند و آبجو می خورد. از این فکر خوابم نمی برد. شب بعد مردد و بدون برنامه ی خاصی به در آن آپارتمان رفتم. تکمه ی یکی از دو زنگ طبقه ی اول را فشار دادم. صدای دخترانه ای جواب داد. پرسیدم آیا سیلویا است. بله، ولی من کی بودم؟ خودم را معرفی کردم. صدایی حاکی از خوشحالی سر داد و در را باز کرد. این بار هم به نظر مست می آمد. موهایش خشک بود ولی معلوم بود دستی به آنها نزده. حیرت زده متوجه شدم خیلی جوان است. شاید بیست یا بیست و یک سال داشت. مرا دعوت به داخل کرد و در ضمن خواست تا کفش هایم را درآورم و با او و شیلا مهربان باشم. درست نفهمیدم منظورش چه بود. چرا که خانه اش تشکیل شده بود از یک اتاق بدون فرش و موکت، و شخص دیگری هم در آنجا دیده نمی شد. بعد صدایش را کودکانه کرد و شیلا را چندبار صدا زد. معلوم شد شیلا یک گربه بسیار چاق و بدریخت است. من تمام سال های کودکی ام گربه داشتم و از گربه بدم نمی آید. اما تا کنون گربه ای به این کراهت ندیده بودم. عرضش به تقریب طولش بود و چشم هایی در نهایت ملال و فسردگی داشت. به نظر می آمد حتا حال راه رفتن هم ندارد. سیلویا مرتب قربان صدقه اش می رفت و از گربه می خواست که نزدیک تر بیاید. اما گربه همانجور بی حالت و بدگمان نگاهم می کرد و دهانش را برای میو کردن بی صدا باز می کرد.
سیلویا از من خواست که روی کاناپه ای که تنها جای نشستن در آن اتاق بود بنشینم و خودش هم کنار من نشست. پرسید که چرا تلفنم جواب نمی دهد. در جواب گفتم که آن شب با عجله شماره را نوشتم و احتمالا اشتباهی شده است و در آن حال صورت تمام رخش را که آن شب از نظرم پنهان مانده بود، تماشا می کردم. یک دختربچه ی فرتوت بود. از سن و سالش تنها دو چشم آبی کودکانه داشت. دندان هاش زرد شده بود و چین نسبتا عمیقی دور یک طرف دهانش خودنمایی می کرد. طرف دیگر دهانش متورم و آماس کرده بود. یکجوری بود. پرسیدم آیا دندانش درد می کند. دستش را روی همان طرف صورت گذاشت و تعریف کرد که دو سال پیش فکش بعد از یک عمل ساده ی دندان کشیدن آسیب دیده و چرک کرده و به این روز افتاده. مگر می شود؟ پوزخندزنان گفت می شود، خیلی چیزها می شود. گفت از درد استخوان شب ها نمی تواند درست بخوابد. خواست تا گوشم را روی گونه اش بگذارم. با احتیاط اجابت کردم. استخوان فکش زیر گوشم لق لق می کرد و صدای عجیبی می داد. گفتم چرا دکتر نمی رود. دکتر رفته بود اما چون کار نمی کرد بیمه هزینه ی عمل جراحی را تقبل نمی کرد. چرا کار نمی کرد؟ چون همان دو سال پیش دانشگاه را ول کرده بود و کاری بلد نبود. چرا دانشگاه را ول کرده بود؟ چون نمی توانست هزینه هاش را تامین کند. نمی توانست کار کند و اجاره بدهد و درس هم بخواند. چرا بقیه می توانند؟ او نمی توانست. او ضعیف است، مگر نمی بینی؟
ضعیف بود. با تمام وجود احساس می کردم خیلی ضعیف و رهاشده است. از آن آدم هایی که نمی توانند بی کمک دیگران روی پاهاشان بایستند. اما مگر خانواده نداشت؟ هیچکس را نداشت. پدرش را از بچگی ندیده بود، و مادرش همین دو سه سال پیش یک نفر برزیلی را پیدا کرده بود و با هم به برزیل رفته بودند... همانطور با دهان یکوری اش کلمه ها را جویده و نجویده در آب دهان می چرخاند و می گفت، و من نمی توانستم نگاهش نکنم و در کار دنیا حیران نمانم. حتا یک لحظه هم فکر نکردم دروغ می گوید. چه کسی می توانست بگوید اینها دروغ است. چه کسانی؟ همان ها که دنیا را به این شکل ساخته اند. به شکل کثافتی پر از زرق و برق و تبلیغات مثل حقیقت محض جا زده اند؟ مثل کاج های یک بار مصرف با زلم زیمبو و اکلیل و لامپ آراسته و تو خالی درستش کرده اند تا دورش بنشینند و از توی سوراخشان حتا به این شهر متروک و خالی از آدم نظری هم نندازند. فعلا که آنها خانواده ای هستند و دور هم می توانند این چند شب را خوش بگذارنند. بعد هم دوباره کار می کنند و پول در می آورند و خرج می کنند تا سال دیگر سال از نو. گور پدر آنکه خارج از این خانواده است سگ بنشیند...
بعد یک بچه را معلوم نیست دو تا بی همه چیز در مستی و نشئگی با کرموزوم های ناقص و الکن درست می کنند و پرتش می کنند وسط این جنگل و می روند پی کارشان و انتظار هم دارند با آن زانوان خمیده و دست های بی رمق گلیم خودش از آب بیرون بکشد. که بلی، فرد در قبال جامعه اش مسئولیت دارد. برود کار کند، درس بخواند. همه ی امکانات هم که موجود هست. نمی کند... نمی تواند، باز هم ما اجاره ی لانه اش را می دهیم به شرط آنکه برود برگ جمع کند و روزنامه ی گدایی بفروشد. حالا اگر دهانش یک وری شد دیگر شرمنده... سرویس و امکانات دولتی هم حدی دارد. باید مثل کرم در سوراخش بلولد تا بمیرد و این جامعه ی خوشگل و مامانی را از شر خودش راحت کند. آیا آن جاکش هایی که صبح تا شب شانزده درصد را نوزده درصد می کنند و چرتکه می اندازند تا از بنزین و سیگار و الکل و ... مالیات بیشتری بیرون بکشند، اصلا فکر می کنند که یک محصول زنده ی جامعه شان، یک دختر بیست و یک ساله با آن چشم های آبی قشنگ با یک گربه ی مفلوک چاق در یک اتاق خالی از زندگی، در یک لانه چطور زیست می کند.
آن شب سیلویا خیلی حرف زد. یک لیوان آیس تی هم برایم ریخت که تقریبا چیزی از آن را نخوردم. راستش را بگویم نوشم نمی شد از آن لیوان که او هم به آن دهن زده بود چیزی بنوشم. آن شب خیلی چیزها را فهمیدم. یکی اش این بود که من هم محصول همین جامعه ی نکبت هستم و به امید آنکه او یک دختر خوشگل باشد و این بار دیگر او را مست نبینم به سراغش رفته بودم. به خاطر آنکه چیزی از او گیرم بیاید زنگ خانه اش را زده بودم، نه برای آنکه چیزی به او بدهم. همینطور فهمیدم برای یک دختر جوان تنها که خوشگل هم نیست آلمان و ایران و سومالی فرقی نمی کند. از آن شب قیافه اش همه اش جلو چشمم است. همه اش فکر می کنم آیا اصلا در آینه به صورتش نگاهی می اندازد. چکار می کند این روزهای عید و شادی؟ مسیح امشب زاده می شود. چه نصیبی دارد او از این زادن و زاده شدن؟
تا همین دیشب فکر می کردم می شود یک داستان خوب از آن نوشت. اما در غلت و واغلت های نزدیک صبح ناگهان از سودجویی و فرصت طلبی خودم خشمم گرفت. داستان نوشتن یک آدم احمق تنها از یک دختر بدبخت تنها چه چیزی را درست می کند؟ آیا گاهی بروم و به او سر بزنم. با چه انگیزه ای؟ و او به این رابطه چطور نگاه می کند. همان شب به روشنی دریافتم که مایل است با من دوست شود، و شکی نیست که احساس او احساس یکطرفه ی یک زن جوان است که مایل است مردی داشته باشد. ایا اگر به او سر بزنم و بعد به او بفهمانم که تمایل خاصی به او ندارم به او کمک کرده ام؟
مسیح زاده شد، مؤمنان! در یک شب قیرین مثل امشب که از در و دیوار آب می بارد و در خیابان ها جز انعکاس چراغ ها و صدای خیس ماشین ها چیزی و جنبنده ای نیست...    
        

November 13, 2008

شما را چه می شود؟


اگر در گرمای تابستان زیر خنکای سایه یکی از این سروها، چنارها، صنوبرها و ارس های پیر نشسته باشید، حتما کودک وار آن حس امنیت و آرامش در دامن طبیعت را تجربه کرده اید، و مگر نه آنکه این درختان پهن پیکر و مهربان مأمن و مادر و شناسنامه ی مکان خود هستند. آن وقت آیا مثل من شرمتان نمی گیرد ازاین خبر؟
ما که اینگونه نبودیم. حیاط کدام خانه ی ایرانی بی درخت  بود آخر؟ مثل یک شوخی موهن می ماند. درختانی که حتا در دوره ی صفویه و قاجاریه هم گزندی ندیدند، حالا به چشم رقیب دکان و دستگاه انحصارگران دین و دنیا متهم شناخته می شوند. راستی چرا خرافه را در سر خود جستجو نمی کنند و نمی برند؟

November 7, 2008

آفتاب مایل می تابید


به تو گفته بودم
در آن چشم ها جادویی نیست
یک جفت عدسی قهوه ای
و باریکه های عصبی
که تصویر تو را به دبیرخانه
و بایگانی
خواهند فرستاد

گفته بودم
آن دست ها معجزه نمی کنند
تنها دستانی ظریف
با انگشتان ظریف
و ناخن های مانیکور شده اند

اما پاییز
پر از برگ های فروریخته
و حس تنها ماندن بود
و آفتاب مایل می تابید

آن چشم ها فقط قهوه ای نبود
بلکه روشن تر
و آن انگشتان رنگ پریده
گرم
گرم تر

و تو احتیاط نکردی
...

October 24, 2008

کافه پیانو، توی هشت دقیقه ی طلایی اش


چند روز پیش که کافه پیانو  را بستم و گذاشتم کنار، در موردش با یکی دو نفر از دوستان صحبت کردم، اما به قرار معمول این صحبت ها در فضای محدود اینجا اغلب یک طرفه از کار درمی آید. یعنی یا طرف مقابل کتاب مورد نظر آدم را نخوانده و فقط سرش را تکان می دهد، یا تنها چیزی از آن شنیده، و یا مدتی قبل آن را خوانده و دیگر در آن فضا نیست. برای همین حیفم آمد از این داستان چیزی ننویسم، آن هم بی مقدمه چینی ...
باید بگویم کافه پیانو قلاب خوبی دارد، برعکس بسیاری از داستان های قدیم و جدید ایرانی. یعنی نویسنده ی آن «فرهاد جعفری» خیلی ساده و در عین حال هوشمندانه در کافه اش را باز می کند و بی درنگ شما را در فضای داستانش قرار می دهد. بعد می گذارد خواننده اش مانند یک آدم کنجکاو گذری در کافه چرخی بزند و کم کم با فضای آن و آدم هاش خودمانی شود. می خواهم بگویم فرهاد جعفری آنقدر خوب از پس این کار برآمده که این آدم گذری با همان تجربه ی فصل اول و دوم مشتری می شود و هر روز در کافه را باز می کند می آید تو. شاید بشود اسم این کار را گذاشت استفاده از شگرد کافه داری در داستان نویسی. ولی فقط این نیست. به زعم من نکته ی اصلی جذابیت اغاز این داستان پیش از همه  زبان ساده و بی تکلف آن است که تا حد امکان و ضرورت به زبان محاوره و مورد استفاده ی هر روز ما نزدیک شده است و توی ذوق نمی زند. عامل دیگر نگاه نویسنده است که خروجی محدود آن را در ذهنیت و بلند فکر کردن راوی داستان می توان دید. راوی کافه پیانو از آداب و ادا و اطوار کلیشه ای گریزان است و به نظر می آید آدمی متفاوت و متفکر باشد که برای خودش منطقی رخنه ناپذیر دارد و اهل صراحت و بی روربایستی حرف زدن و عمل کردن است؛ همین جاست که داستان خود را با روحیات- یا اینطور بگوییم: دست کم آرزوی درونی یک مخاطب امروزی در ایران- منطبق می کند. راوی داستان گاهی اوقات از خود  ظاهری روشنفکر ماب یا فاضل ارایه می دهد و بعد می نشیند و کنار بار پیپ اش را بار می کند و می کشد و دودش را حلقه حلقه بیرون می دهد، با اینحال اظهارلحیه ها و رفتارهای او کمتر به خواننده بر می خورد چون خواننده او را از اوایل داستان به عنوان آدمی رک گو و جالب که حرف هاش از سر بدجنسی نیست پذیرفته است. این نگاه متفاوت و خاص راوی شامل همه چیز می شود، از آدم ها گرفته تا چیزها. وقتی می خواهد زیبایی دختری به نام صفورا را در ذهن خواننده ماندگار کند از لب و دهان و دندان های او می گوید که قشنگ است، منتها فقط وقتی که می خندد، و آنهم وقتی که از نیمرخ تماشایش کنید، واگرنه فرقی با دخترهای معمولی ندارد. وقتی به صندلی اش اشاره می کند، نمی گوید صندلی و رد نمی شود، بلکه این صندلی مخصوصی است که او وقتی زیاد سرپا می ایستد از ترس مبتلا نشدن به واریس روی آن می نشیند و پاهاش را می مالد. فرهاد جعفری مرتب با این شیوه که یادآور نگاه ریزبین و حساس هولدن کالیفیلد طناز در ناتور دشت است، آدرس می دهد و نشانه گذاری می کند و داستانش را دارای رنگ و بو و شخصیت می کند...

  

ادامه‌ی مطلب «کافه پیانو، توی هشت دقیقه ی طلایی اش»

October 18, 2008

آنتالیا-قلعه

06092008220.jpg