August 21, 2008
گندم در کف شیطان
امت پرشور و در صحنه پس از صرف آبگوشت و کوکا کولا و نان آمریکایی و اقامت نماز جمعه، فریاد مرگ بر آمریکا را با صلابت هر چه تمامتر سر بدهند که این نان نمک ندارد!
August 11, 2008
عمل
راحتترین کار ممکن همیشه آن است که بیطرفی پیشه کنیم. از کنار یکدیگر بگذریم و مراقب باشیم تنهمان به تنه ی دیگری نساید. اگر باران درگرفت و در گوشهای منتظر بند آمدنش هستیم با یکدیگر حرف بزنیم و شوخی کنیم تا زمان بگذرد و راهمان را بکشیم و برویم. خلاصه با همدیگر همینطوری دوست باشیم و برای خودمان هزینهای بالا نیاوریم چون تبعاتی دارد. با کلمات خودمان و دیگران را مشغول کنیم، و با کلمات خوشحال شویم و بدحال شویم و آغاز کنیم و تمام کنیم. این کاریست که داریم میکنیم. اما از لحظهای که یکی تصمیمی میگیرد و پا را از این چهارچوب مجازی بیرون میگذارد خطر آغاز میشود. عمل خطرناکترین موقعیت انسانی است. باید زودتر حالیاش کرد که رابطهها تعیین شده و حساب و کتاب دارد. یکی برای شب، یکی برای روز، یکی برای سر کار، یکی برای تلفنی درد دل کردن، یکی برای بیرون رفتن و قدمزدن، یکی برای جوک گفتن و مرور کارهای روزانه. یکی برای...
July 16, 2008
باید دربارهاش فکر کنم
زن پرسید:«چای میل دارید، یا قهوه؟»
مرد گفت:«آه، فرق نمیکند. هر کدامش برای شما آسانتر است...» و پاشنههای گلیرنگ زن را تماشا کرد که توی آشپزخانه ناپدید شدند و همچنان توی سرپاییها شلپشلپ میکردند.
«من قهوه را خودم خرد میکنم. شما قهوهی خانگی دوست دارید؟»
مرد جواب داد:«بله، بله، حتما.» و سرکی به اطراف کشید. در اتاق خواب باز بود و هاله ملایمی از نور روی اشیا نشسته بود. زن، سینی در دست برگشت. فنجان سبز کمرنگی را با یک پیشدستی همرنگ فنجان جلو مرد گذاشت.
«کیک شکلاتیست. خودم پختم.» و کمی سرخ شد.
مرد فکر کرد: همین خجالتت من را کشته... و گفت:«من عاشق کیک شکلاتیام!»
زن فنجان قهوه را نزدیک بینیاش برد و چشمهاش را دور چرخاند. مرد مسیر نگاه سرگردان او را دنبال کرد. اتاقی بود در نهایت سادگی. چیز قابل توجهای در آن پیدا نمیشد، جز گلدانهای کوچک و بزرگ و گنجهای چوبی که چیزهایی توی آن بود. یک تصویر باسمهای از مریم مقدس هم بود با آن نگاه محزون و سودایی در حالیکه کودک برهنه و فربهاش را در آغوش داشت.
«قهوهاش غلیظ نیست، با اینحال شیر و شکر هم برایتان آوردهام.»
مرد قهوه را بو کشید و گفت:«ای بابا، قهوه فقط قهوهی تلخ...» و جرعهای از قهوه را فرو داد. مایع داغ در گلوی مرد صدای آروغمانندی کرد و انگار که از دستگاه پیچیده و پر پیچوخمی بگذرد قلقلکنان پایین رفت. زن، فنجان بهدست از جایش بلند شد.
«شما موسیقی کلاسیک دوست دارید؟»
مرد گره کراواتش را شل کرد و گفت:«عجب سئوالی میفرمایید!» و زن را تماشا کرد که خم شده بود و توی گنجه جستجو میکرد. فکر کرد: طفلک من! گمان کنم خیلی تنهایی کشیده. قیافهاش زیاد تعریفی ندارد، پوست صورتش مثل خمیر ورآمده است و انگار چانهاش را به صورتش چسباندهاند. عوضش از آن موجودات خانگی تر و تمیز و نرم است که قدر مرد را میفهمد. خانهاش هم که... هوم، ده دقیقه بیشتر تا اداره راه نیست. جای دنج و خنکی است. بعد از ظهرهای کسلکنندهی تابستان، مرخصی ساعتی، اتاقخواب نیمهتاریک و ملحفههای خنک و پردههای سفیدی که در نسیم نوسان میکنند... از این فکرها بهخود لرزید و احساس کرد بازیگوش و جوان شده است. زن روبرویش ایستاده بود و چیزی را به او نشان میداد. مرد سعی کرد نوشتههای روی صفحه را بخواند.
«خدای من، هربرت فون کارایان!... فوقالعاده است. موسیقیاش روح را جلا میدهد...»
زن خجلزده گفت:«ولی این کار واگنر است. او فقط اجرا کرده.»
مرد گفت:«بله، منظورم همین بود...» و از کنار بدن زن اتاق خواب را دید زد. زن صفحه را روی دستگاه گذاشت و سوزن را بهکار انداخت. از آنجا قسمتی از تخت و قفسهای چوبی دیده میشد که بهنظر کتابخانه بود. مرد همانطور که گوش به موسیقی غریب داشت، فکر کرد: کارش را هم خوب بلد است.
زن توجهاش را جلب کرد:«میشنوید؟»
«بله، عجب هارمونی شگفتانگیزی!»
زن به پنجره اشاره کرد:«صدای بچهها را میگویم. شما بچهها را دوست دارید؟»
مرد گفت:«من میمیرم برای بچهها...» و تکهای از کیک شکلاتی را برید.
زن گفت:«بچههای همسایه هستند. من با همهشان عکس دارم. اگر دوست داشته باشید نشانتان میدهم.»
مرد گفت:«بله، البته...راستی کتابهاتان را هم خیلی دوست دارم ببینم.»
زن دستپاچه فنجان را روی میز گذاشت:«اوه، بله...من کتابها را همیشه دم دستم میگذارم. خواهش میکنم، بفرمایید!»
مرد فکر کرد: خدا کند کتاب آشنایی پیدا کنم... و همانطور که وارد اتاق میشد حرکات بعدی را در ذهن مرور کرد. اتاق کوچکتر از آن بود که فکر میکرد و بوی لاجورد میداد. یک پیراهن ساتن گلبهی و یک کتاب نیمهباز روی بالش افتاده بود. تخت تکیهگاه کمدمانندی داشت که چند قاب عکس و یک چراغخواب سبزفام و یک ظرف شیشهای دربسته روی آن چیده شده بود.
مرد با لحنی خودمانی گفت:«اول ببینیم داشتی چی میخواندی؟»
زن سرخ شد. لب تخت نشست و کتاب را بهدست مرد داد.
«نجوای شبانه...هوم، باید عشقی باشد.»
زن گفت:«میشود گفت روایت تلخی است از ماجرایی که میتوانست عاشقانه باشد...»
مرد صفحهی آخر کتاب را تماشا کرد و گفت:«چه جالب!»
زن گفت:«نگاه نومیدانهای به رابطهی عاشقانه دارد، یعنی تنها راه بقای رابطه را تبدیل صورت آن میداند، مثل انرژی...»
مرد کتاب را بست و گفت:«اتفاقا خیلی دوست دارم در این مورد بحث کنیم...» بهطرف زن خم شد و کتاب را کنار ظرف گذاشت. زن خودش را کمی عقب کشید و گفت:«خیلی دوست دارم نظرتان را بدانم.»
مرد ناگهان چشمهاش را تنگ کرد و پرسید:«ببخشید، این دیگر چیست؟»
زن برگشت و ظرف شیشهای را نوازشکنان به چراغخواب نزدیکتر کرد.
«اوه، عذر میخواهم. شما را با پسرم آشنا نکردم.»
مرد به چیز غدهمانند و تیرهای که درون مایع غوطهور بود خیره شد و مثل برقگرفتهها خود را عقب کشید. زن سطح شیشه را با سرانگشتهاش لمس کرد و ادامه داد:«ششماهه است. ناخنهای کوچکش را نگاه کنید. من حتا نتوانستم خودم را به تلفن برسانم. روی همین تخت بهدنیا آوردمش...»
مرد صورتش را درهم کشید و از تخت دور شد.
زن گفت:«قشنگ نیست؟...الان میتوانست پانزدهسالش باشد، میدانید؟»
مرد باز هم پس رفت و گفت:«این جنایت است، شما حق ندارید...»
زن گفت:«اینطور فکر میکنید؟»
مرد ساعتش را نگاه کرد و گفت:«عجب، چه زود گذشت. من با اجازهی شما باید مرخص شوم.»
زن گفت:«چه حیف...دوست داشتم بیشتر نظرتان را بدانم.»
مرد از اتاق بیرون رفت و پرسید:«در چه مورد؟» زن او را تا کنار در آپارتمان همراهی کرد.
«دربارهی آن داستان...میدانید، حرفش این است که رابطه بعد از مدتی مسئولانه میشود. این قضیه نومیدانه ولی اجتنابناپذیر است. شما چی فکر میکنید؟»
مرد در باز کرد و گفت:«باید دربارهاش فکر کنم. از بابت قهوه و کیک خوشمزهتان ممنون. حتما با شما تماس میگیرم و مفصل صحبت میکنیم...» و بیرون رفت.
زن پشتسر او گفت:«حتما فکر کنید. دوست دارم نظرتان را بدانم.»
مرد دیگر جواب نداد. زن به صدای پایین رفتن او از پلهها گوش سپرد. بعد در را بست و با آهنگ چرخی زد و به اتاقخواب رفت. ظرف را با احتیاط برداشت و کنار پنجره ایستاد. پرده را کنار زد و به خیابان اشاره کرد.
«مرد خوبی بود. شاید فکرهاش را بکند و برگردد...»
آن پایین، مرد با سر فروافکنده تند قدم برمیداشت و نمیدید که زن صورتش را با پشت دست پاک میکند.
July 15, 2008
زخم و سکوت
به پ. ف
هر صبحدمان
رو به آغوش پنجرهام میایستم
دست در زخم سرباز سینهام
میکاوم و
میکاوم
آخ...
چه خونینتازه است این،
جذام است مگر!
چگونه ز طعن مردمانش بپوشانم
که هر جامهام را آلودهست
این زخم
هر صبحدمان
دمی گریان و
ناگه خندان
باز با زخم و باز
آخ...
ز نو زندهام.
July 10, 2008
دهم جولای
کبوتر و پسرک زیر بید کز کرده بودند.
و میبارید.
پسرک گفت:
«در این دشت برای بالیدن هر دوی ما جا هست. تو برایم از تجربهی آسمان بگو. من برایت امن زمین میشوم.»
کبوتر گفت:
«شاهپرهای من دیگر چیدنی نیست. نه تو بیمرزی پرواز مرا بر میتابی. نه مرا پای همراهی تو در سنگلاخ این دشت است. بیا باران را دریابیم.»
بارانهای دشت کوتاهاند. برگهای بید هنوز آبچکان بود که کبوتر پرید. پسرک دیگر کاری نداشت جز آنکه بزرگ شود...
May 22, 2008
سفر
به کوپهی تنهایی من بیا
دشتها و رودهای نقرهفام
چون اشباح گریزپا در گذرند
و تنها ماه
شاهد استوار این شبانه است
سکوت
اینجا در لرزش دو جام
و نفیر جهان شتابان تعریف میشود
و من هشیارترین مستانم
در این غوغای مستانه
نومیدانه بر جای
آه اگر این یکه میهمانی را
توان قسمت بود
پیش از آنکه ریلها در نقطهی موعود تلاقی
تلوتلوخوران به هم برسند
و مجالی برای نوشخواری نماند...
March 31, 2008
March 18, 2008
March 8, 2008
بهاری
روزیکه بازمیگردم
کوچهای هست هنوز
پرسهای
که بهانهاش تو باشی
درختهای بسم شکوفه میدهند آنروز
و کودکی
نان به دست میگذرد
روزیکه بازمیگردم
خانهای هست هنوز
پنجرهای
که تداعی نگاهت باشد
پرستوها نامت را صدا میزنند آنروز
و سنگریزهای
مرا وسوسه میکند…
March 1, 2008
کتابهای نیمهراه
به دعوت رضیه انصاری عزیز چند داستان و رمان را فهرستوار مینویسم که نیمهکاره رهاشان کردم یا آنها مرا رها کردند. سعی میکنم خیلی کوتاه و صادقانه علت تا به آخر نخواندن هر کتاب را جلوش بنویسم. صد البته که لیست سیاه اصلی گرانسنگتر از این حرفهاست ولی خیلی از این کتابها یا از خاطرم رفته یا آنقدر پرت هستند که حیف است در میان این نامها قرار بگیرند!
صد سال تنهایی
(تا بهحال هرکس این را از من شنیده شگفتزده نگاهی عاقل اندر سفیه نثار من کرده و یا سعی کرده است مرا متقاعد کند که این کتاب یک شاهکار است و چه و چه... بعضیها هم به من گفتند که ترجمهی خوبی از این رمان را انتخاب نکردهام و علتش این بوده و ترجمهی فلانی بهتر است. به هر حال من هفت هشت سال پیش سعی کردم این رمان مارکز را بخوانم و خیلی زود از آن دلزده شدم. فکر هم نمیکنم که به ترجمهاش مربوط باشد. اصلا شرح ماوقع قوم و قبیلهی آن سرهنگ کذایی و آن دهکده و آدمهایی که دایم تخم و ترکه پس میانداختند و هی زیاد میشدند و اسمهاشان به نظرم هیچ جذابیتی نداشت. شاید دو سوم باقیماندهی داستان به کلی چیز دیگری باشد و یحتمل همینطور هم هست، اما من روایت فشرده و استادانهی «گزارش یک مرگ» و «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» را خیلی بیشتر میپسندم و شهرت این رمان مارکز راستش برایم مفهوم نیست.)
کلیدر
(این یکی را خودم میدانم که بیانصافی است. بهخصوص بیانصافی به نثر زیبا و شاعرانهی آن که گاهی شعری حماسی از طبیعت و کویر میشود. متاسفانه از اواسط جلد دوم بود که این رمان را رها کردم و تعبیر آن زمان من این بود که این رمان یکجور «دن آرام» وطنی است، ولی حالا از آنجا که خودم از این برچسبزنیها خیلی شکارم به این نتیجه رسیدهام که علتش بیشتر این بود که جوانتر بودم و کمحوصلهتر.
تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار
(قسمت اول این کتاب که شامل داستانی نه چندان مستقل از خانوادهی گلاس است مثل همهی کارهای سلینجر خواندنیست، اما وقتی نوبت به پیشگفتار یا در واقع پسگفتار کذایی این کتاب میرسد واقعا طاقتفرسا میشود. من موقع خواندن این وصلهی ناجور با تمام وجود احساس میکردم که نویسندهای به نام سالینجر نشسته و با جزئیاتبافی و هر جور پشتکوارویی تلاش کرده است که یک شخصیت خیالی به نام سیمور را مثلا از زبان برادرش به خواننده غالب کند. نتیجهاش هم جز فرسایش اعصاب و قلابیبودن این شخصیت مصنوعی چیزی نیست. شاید فقط خوراک خوبی باشد برای سالینجرشناسهای وطنی تا از آن برای سمینارهای ادبی ساندویچ مغز درست کنند و بهخورد نسل سرخوردگان پس از جنگ بدهند. جالب آنکه این جماعت متوهم خود سالینجر را که توی داستانهاش چه قدر به ریش این آدمها خندیده نمیبینند.
زمین سوخته
(خواندن این گزارش روزهای اول جنگ هم حوصله میخواهد. شاید خدابیامرز احمد محمود خودش هم این کتاب را داستان نمیداند و فقط خواسته یک مستندی از روزهای اول جنگ و حواشی آن در اهواز بنویسد.)
هرگز رهایم نکن
(من پیشتر رمان «بازماندهی روز» را از کازوئو ایشیگورو خوانده بودم و از اینرو این رمان را با شوق باز کردم، اما دریغا که از آن معماری و آن ظرافت کنایهآمیز آن رمان در این یکی اصلا خبری نیست. هیچ جذابیتی ندارد و به نظر میرسد که یک نفر که همان راوی زن است دارد جریانی بهدرازای یک عمر را توی گوش آدم وز وز میکند.)
جننامه
(میدانم که گلشیری روی این رمانش اصرار داشت و تنها اثر بلند او به شمار می رود، اما اشکال کار اینجاست که خواندنش دشوار است، بهدلیل فشردگی نثرش. به نظرم گلشیری همانطور که داستان کوتاه مینوشت و با همان پیچیدگی این رمان را نوشته، با اینحال نمیتوان از این رمان به این دلیل اشکال گرفت. من خواندن جننامه را بار دیگر و اینبار با حوصله و تمرکز بیشتر شروع میکنم.)
February 16, 2008
کسی که مثل هیچکس نیست
دیشب در شبکهی جهانی جام جم اتفاقی افتاد که در نوع خودش شگفتانگیز است. یک از مجریان مشهور صدا و سیما که برنامهی ثابتی در مدح خانهی پدری دارد و خندههای نهچندان شیرین و مکررش زبانزد است، در امری کمسابقه و شاید بیسابقه شروع به خواندن تکهشعری کرد که به نظرم سخت آشنا آمد و پس از چند لحظه دریافتم که از فروغ فرخزاد است. تا اینجای کار بد که نبود هیچ، بسی هم جای شادمانی داشت که سنت حسنهی یاد کردن از شاعران درگذشته در صدا و سیما باب شود و با خواندن شعری در سالروز مرگ یک شاعرهی مغضوب ولی بهقول این مجری، پراحساس، روان او را شاد و روان خودمان را پاک گردانیم.
اما چیزی نگذشت که از این اشتباه بیرون آمدم، چرا که مجری مربوطه یا دیگران پنهان در پشت و پسله با تکهپاره کردن و گزینش بیترتیب هفت، هشت سطر چنان بلایی بر سر این شعر ساده و روان بهتقریب صدسطری آورده بودند که آن سرش نا پیدا. گند مکرر زده بودند به قند شیرین و کودکانهی این شعر. تلاش بیهوده و عجیبی کرده بودند تا از این شعر تکههایی پیدا کنند که در آن عبارتهایی مذهبی هست و ربطش بدهند که بله... کسی میآید. غافل از اینکه آن کسی که در این شعر قرار است بیاید آن کسی نیست که از قبلش دکان باز کردهاند. شگفت آنکه حتا با این فرض نمیبایست واژههای بیآزار را چنین قصابی کنند. تکهای از این شعر هست که فروغ میگوید:
«کسی میآید
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت...» در اینجا مجری محترم با مانوری شتابان و دستپاچه به سراغ تکهی گزینششدهی دیگری رفت و بقیهاش را نخواند که:«... و دستبند زد و به زندان انداخت.»
شما را به خدا فکرش را بکنید. این کار چه معنایی میتواند داشته باشد جز آنکه جماعتی به خود شک دارد و هر کجا سخن از بگیر و ببند است نقش خود را در آن میبیند.
مانند ستوران به وقت آبخوردن
چون نقش خویش دیدیم از خویشتن رمیدیم
با اینحال تجربهی دیدن این برنامه آنقدرها هم بد نبود. رفتم به سراغ غرابت فروغ و این شعر را پس از مدتها خواندم. فکر کردم با اینکه این شعر در واقع تجربهای شکستخورده در مضمون و آرزوهاییست که تحقق پیدا نکردند و پس از این هم نخواهند کرد، با اینحال چقدر ساده و خوب است و آدم چقدر از همهی چیزهای خوب خوشش میآید. فکر کردم چقدر خوب است این شعر را به نوعی دیگر تا بینهایت دم بگیریم و ادامه بدهیم. خودم تا آنجا که توانستم و حوصلهی اینجا اجازه میدهد نوشتم. هرکس هم دوست دارد برای خودش بنویسد یا برای من بنویسد...
من خواب دیدهام که کسی میآید
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت و رد صلاحیت کرد
کسی که
در قامت کوتاه نمایشهای دولتی
و در ذهن متنهای دولتی
و تلویزیونهای دولتی
و طوطیان شکرشکنش نمیگنجد
کسی که از باران نمیترسد
از پچپچ دو دلداده،
از سبزه
از نامهای باستانی
از اجتماع تماشاگران فوتبال
از اشعهی مشکوک گیسوان
از چکمه
از سینما
از ساز
از شعر
از واژه نمیترسد
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که مرگ بر کسی نمیگوید
کسی که دکان نمیزند
و سفره نمیاندازد
و نان را قسمت نمیکند
و برق را قسمت نمیکند
و نفت را قسمت نمیکند
و بنزین را قسمت نمیکند
و دانشگاه را قسمت نمیکند
و اتوبوس را قسمت نمیکند
و فلسطین را قسمت نمیکند
و مردم را قسمت نمیکند
و عدالت را قسمت نمیکند
و حق مسلم را قسمت نمیکند
کسی که
از جنس نور نیست
و بهشت را قسمت نمیکند
و خدا را قسمت نمیکند
و میگذارد
هر کس سهم خودش را زندگی کند
و کاری به سهم ما ندارد
من خواب دیدهام...
January 7, 2008
گفتمان بزاز و بایع
ببخشید، شما اون پایین دنبال چیزی میگردید؟
- بله، چطور مگه؟
کمکی از دست من برمیآد؟
- والله چی بگم. شما جنساتون همیناس؟
شما چی میخواستید؟
- فارسی.
خب، اینها همهش فارسیه. بیارم ببینید؟
- نه، اون بالاییها که خیلی قدیمی شده، فارسی مردهس...
این چی؟
- اینم خیلی فاخره، از مد افتاده. جدیدتر چی دارید؟
عرض کنم که... این تازه آمده. از این یکی هم خیلی میبرند.
- وای، نه. این که ترجمانی و کلاسیکه. نچ، نچ... اینم پیچیدگی نداره. عامهپسنده.
نقش و نگار این نمونهرو ملاحظه بفرمایید...
- نه، اینم خیلی شاعرانهس. یک کار مدرنتر میخوام.
پس فکر کنم از این مدل کارها خوشتون بیاد...
- یک کم تصنعییه، توی ذوق میزنه. از این کارهای چند لایه ندارید؟
چرا، اجازه بدید...
- منظورم اونا نیس...
شما که هنوز ندیدی. چهارپایه بیارم؟
- نه، معلومه... زمخته. حس نداره.
این هم هست.
- خشک و کلیشهاییه.
این چطوره؟
- خام و شلختهس.
این...
- تکراریه.
شما اگر بفرمایید دقیقا چی مد نظرتون هست من بهتر میتونم کمکتون کنم.
- من یک کار ساختارشکن و زبانپریش میخوام. باید هنجارهای موجود و بشکنه. مشکل بشه توضیح داد...
برای خودتون میخواستید؟
- چطور؟
خب یک همچین جنسی را باید سفارش بدیم. میخواستم ببینم اگر پیدا شد چقدر بگذارم کنار.
- قد یه قواره کافیه. باید ببینم بهکارم میآد یا نه.
شما خیاط هستید؟
- نخیر. من خودم دکون دارم. تو کار دغدغهی فرم و دلمشغولی زبان هستم.
یک قواره که گفتید، منظورتون به قوارهی خودتون بود؟
- بله.
پس بعیده پیدا بشه.
- چرا؟
چون اشکال اصلا از جنسش نیست. با قد و قوارهای که شما دارید، هر چی بپوشید به تنتون زار میزنه!
December 29, 2007
گلآذین
شکفته بر کرتهای تشنهام
ارغوان لبت ای خنداندهان
این نمک بر حال زارم
چند میزنی ای پستهزار...
December 12, 2007
آگهی ترحیم
استاد «امیر فرهنگ زوالهای» متخلص به «ناکام» شاعر، منتقد، نویسنده، محقق، مؤلف، مترجم، صاحبنظر و حافظشناس برجسته دیشب در سن 88 سالگی درگذشت. وی علاوه بر آنکه در زمان حیات صدها کتاب در باب شرح و تفسیر و تصحیح آثار گرانقدر ادبی و سیر و سلوک در ادبیات فارسی به رشتهی تحریر درآورد، در بیست و چند سال آخر عمر پربار خویش سرگرم تکمیل رسالهای دهجلدی با عنوان «چرا به این روز افتادیم؟» بود که دست اجل مهلتش نداد و مرغ جانش به باغ ملکوت طیران نمود. از دوستداران و علاقمندان و سینهسوختگان ادبیات این مرز و بوم دعوت میشود در مراسم یادبودی که بههمین منظور بر سر مزار آن حضرت برپا میشود حضور بههم رسانند و با اهداء شاخهگلی و نثار فاتحهای به راه خود بروند...
